![]() |
|
![]() |
|
|
ماضی بعید...یکشنبه 1388/05/25از تو که حرف میزنم "معصومه ناصری" |
|
|
|
شکرانهسه شنبه 1388/04/16به شکرانه نوازشی که دستهای سرد باران بر سرم می کشد تا پایان این جاده تاریک بی پایان می روم با پوتین هایی از جنس تنهایی و ساعتی از جنس امید که نوید پگاهی نه چندان دور را به چشم هایی چنین کور می دهد . |
|
|
|
رفتم ...یکشنبه 1388/03/24رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد و بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لا به لای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در کشاکش یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی...!
|
|
|
|
بهانهچهارشنبه 1388/03/20سرخ ترین خاطراتم را گرفت تلخی روزهایی چنین بی رنگ تلخی فاجعه ای که ناگهان از پس دورترین خواب زمستانی آوار گم ترین آرزوهایم شد از آن شما هرآنچه گل سرخ و میخک است! بهانه هایی از این دست را من سالهاست به عشق بازی باد می بازم بهانه هایی از این دست تکراری را به قطره قطره باران بهار سال هاست می بازم |
|
|
|
پیمان ابدیپنجشنبه 1388/02/17چنین غمگین و هایاهای کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی اگر دوریم...... اگر نزدیک بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک...!
پیشکش به روح بزرگ پیمان ابدی .... به امید اینکه مرگ این عرصه بایسته زندگی در زیباترین لحظه زندگی مان اتفاق افتد : زمانی که با عشق کار مورد علاقه خود را انجام می دهیم...! مانند او
|
|
|
|
به بهانه ...پنجشنبه 1388/02/03خیلی سال پیش وقتی دنیا داشت حضور یه انسان دیگه رو ، رو زمین حس می کرد چه گرهی از کار کسی باز شد که حالا درست در همون روز با تفاوت چند سال گرهی از کار کسی باز شه. حکایت آمدنم بهر چه بوده؟! که می دونم هیچی نبود جز... شاید... شاید قرار بود طعم ... بی خیال دیگه حتی نمی تونم چیزی که تو دلمه رو با صدای بلند فریاد بکشم. خنده داره می دونم..... اما واسه من دیگه هیچ اتفاقی تو دنیا نمی تونه هیجان انگیز باشه چون امروز گذشت امروز با تمام انتظار مسخره اش گذشت .... تموم شد.... اما اتفاق .... چیزی که باید میفتاد... اثری ازش نیست شاید انتظارم بیجا باشه ... شاید داره تلافی می کنه ! اما بعید می دونم غرور... نه من مغرورتر از .... حالا که فکر می کنم می بینم ای بابا ... دل تو هیچ... حال اون خوش... |
|
|
|
سنگپنجشنبه 1388/01/27دیگه سنگ شدم مثل... مثل هیچ کس سنگ بودن فقط سرنوشت منه. انگار اینجوری راحت تره گل بگه ناسزا بگه لگد بزنه سرکوفت بزنه هیچی نمیشنوه جز سکوت لبهای خاموشی که با حرف زدن دردی ازش دوا نمیشه. دیگه حتی اگه سنگ بندازه جلو پام تا یه وقت به ته جاده نرسم اتفاقی نمیفته جز اینکه با اون سنگ میشم دو تا. اینجوری اگه نذاره نفس بکشم اگه هوا رو از گرد تنهایی و غربت مسموم کنه اگه آفتابو ازم بگیره بازم حس میکنم زنده ام . پس می بینی دیگه هر کاری کنی این منم که برنده ام و تو هم همینو می خوای. |
|
|
|
شب آخرجمعه 1388/01/21شب آخر یه دفعه از خونه زد بیرون بدون اینکه بگه کجا داره میره. بعد چند دیقه مادرش ازم پرسید کجا رفت؟ گفتم: نمی دونم با بچه ها رفتن بیرون. هرچی منتظر شدم نیومد. تا اینکه تصمیم گرفتم منم برم بیرون قدم بزنم. غروب بود . زیر انبوهی از گردوغبار می شد خیلی راحت خورشید و نگاه کرد. اما اون هوا ، اون نسیم خنکی که پوستمو نوازش می کرد هیچ کدوم به من آرامش نمی داد. من فقط منتظر بودم برگرده. طاقت نیاوردم. خیلی زود برگشتم . فکر می کردم اون هم اومده. اما هیچ اثری ازش نبود. باز هم منتظر موندم. خودمو سرگرم می کردم تا متوجه گذر زمان نشم. اما باز نیومد. می تونستم حدس بزنم که چقدر بهش خوش می گذره. این تنها چیزی بود که می تونست آرومم کنه. دوباره زدم بیرون سوار ماشین شدم و حرکت کردم هنوز چند متری از در خونه دور نشده بودم که دیدم یه ماشین کنارم ایستاد. پشت فرمون اونو دیدم. کنار دستش هم که ... . حالا همش دلم می خواست زود برگردم. خیلی زود دوباره برگشتم خونه. از در که وارد شدم حتی بهش نگاه هم نکردم . یه راست رفتم تو آشپزخونه تا به مادرش کمک کنم. اون شب خیلی کم با هم حرف زدیم. موقع خداحافظی تا دم در رفتم دلم می خواست تا پایین باهاش می رفتم اما اون زودتر از همه رفت. از همه زودتر رفت... رفت. تمام اشتیاقش تمام دوست داشتنش همین بود؟ کاش یکی جواب منو می داد. از زبان وندایی که هیچ کس او را نشناخت و باورش نکرد. امیدوارم یه روز .... این نوشته تو رو بخونه، هرچند بعید به نظر می رسه اما اگه این اتفاق افتاد می خوام این هدیه رو من به هردوتون داده باشم. |
|
|
|
بهارچهارشنبه 1388/01/12بهاری دیگر آمد...! سخت در اشتباهیم این زمستان عمر ماست که لبخند می زند به بهار سال گذشته... |
|
|
|
بازماندهپنجشنبه 1387/12/22به یادم بیاور جایی که قدم در آن نهاده ام به یاد من شمعی روشن نخواهد شد هیچ قرآنی انجیل، تورات و یا اوستایی برای من ورق نخواهد خورد. به یادم بیاور آنجا که می روم مردمی دارد مهربان و آرام مردمی که "من به باغ کمالشان کالم..." و در خاطرشان ... هیچ جایی نخواهم داشت. به یادم بیاور آخرین بازمانده روزهای از دست رفته سال قبل تنها همین بهانه های شبانه ای هستند که گاه گاهی شعله می کشند از درون جان خسته ام تا خاکستر شعرهای آشفته این چند روز را بر جان تک تک لحظه های امروز و فردا به یادگار بگذارند.
|
|
![]() |
|
![]() |
خاطره های نداشته





